










یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رویایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا... این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم
چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز
همه با اینه گفتم آری
همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای اینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا ...!
که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
اینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد
گم شده ام
در حوالی اندوه
اگر نیامدم
دلواپسی را بهانه کن
و به دیدارم بیا
بگذار خیال کنم
فصلها را شمرده ای تا انتهای فاصله
بگذار خیال کنم این خیال را
بگذار ببافم این رویای ابریشمین را
بگذار تا ابد بمانم در این خیال خوش
حتی اگر خیال آمدن را
هرگز نداشته ای.......!
ميشه هيچ چي رو نديد
فقط نگاه كرد!
روزاي مقدس و خوب رو فدا كرد
اما عشق فرياد يك درد عميقه
دواي عشقو نميشه بي صدا كرد
غربت صداي گريم درد بي تو بودنه
بي صدا شكستنم صداي شعراي منه
مثل خوشبختي تو دوري از من اما هميشه
طعم گريه هاي تو تلخيه حرفاي منه
من مصيبتو با رفتنت شناختم!
به جاي ترانه هام مرثيه ساختم
قصه هام غم نامه اي براي تو شد
هر كلام من فقط صداي تو شد
از منم به من تو نزديكتري اما هميشه
سرديه دوريه تو از تن من دور نميشه
درد اين فاصله ها منو به فرياد ميكشه
توي خرمنه سكوتم شعله هاي آتيشه...
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطو بت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
مثل همه ی روزهای خوب با تو بودن ....!
وقتی حس میکنم که هستی
آرام ترم ،
باش و بگذار نفس در هوای تو باشد
که بودنت آیه خواستن است
و من به خواهش تو نفس می کشم
رها که می شوی گم می شوم
رها شو در تنم
تا گم شوم در هوایت
به هوای تو من گاهی هوایی می شوم
هوای دلم ابری می شود
دل که هوای تو را می کند ،
چشمانم بارانی می شود و مه پیکرم را می گیرد
دل که هوای تو را می کند من هوایی می شوم
ابری و بارانی و فرو رفته در مه ...
تو از كدوم قصه اي كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنيته
تو از كدوم سرزمين تو از كدوم هوايي
كه از قبيله ي من يه آسمون جدايي
اهل هر جا كه باشي قاصد شكفتني
توي بهت و دغدغه ناجي قلب مني
پاكي آبي يا ابر نه خدايا شبنمي
قد آغوش مني نه زيادي نه كمي
منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستني هر چي كه هست
تو بخواي من قانعم
اي بوي تو گرفته تن پوش كهنه ي من
چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن
چه خوبه مثل سايه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چي مي شد شعر سفر بيت آخرين نداشت
عمر پوچ من و تو دم واپسين نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه ي مردن من لحظه ي رسيدنه
منو با خودت ببر اي تو تكيه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من حريص رفتنم
عاشق فتح افق دشمن برگشتنم
منو با خودت ببر منو با خودت ببر


نمیدانم او من شده است یا من او گشته .....؟!
اما آنچه هست و من آنرا در خود می بینم
این است که ما یکدیگر شده ایم
و چه فهمی در این جهان است که بفهمد
که یکدیگر شدن چیست؟
در همه ی هستی یک اوی دیگری هم هست
که منم و یک من دیگری هم هست
که اوست...
و عشقت بهانه ایست برای زیستن...!
و لحظه هایم سرشار از این بهانه...