











هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید
!آه!، دخترکی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
خسته از این قابیل نیستم، بگذار بعد از سال ها

شب ٬ کش دار
کش دار ....
کش داااااااااار
باد پر هیاهو و من بیدار
تب کرده تنم از حجم انبوه این انتظار
ساعت زمان می گذرد و من اما ...!
باد می اید
باران هم از پسش
می دانم که روحمان بارانی است
می دانم که فرو بردن اندوه از کام گرفتن یک نخ سیگار هم سخت تر است
کاش حجم کوچک دستانم اندکی بیشتر بود
شاید تمامی دلضربه ها را می شستم
و
نقشه دلم را روی بند بند تاریخ پهن می کردم !
ان وقت در ارامش می لمیدم و هزار ناگفته را رج می زدم !

گاه !
سیاه یا سپید
چه فرق می کند
وقتی که منحنی دلتنگیهایم ! دلضربه هایم !
موازیست...
يكی از مولكولهايت افتاده توی ريهام
قد میكشد درونم
میپيچد عطرت درون تنم
وقتی سردم است يعنی زنم
برگها ور میزنند توی سرم
موج میخورد يكی از شاخهها و میافتد برگی از تنم
تنها ايستادهای در مركز حياطی وسط قفسهی سينهام
ورق میزنم پلكهايت را
يكي از مولكولهايش افتاده از چشمم
میآيد توی تاريكی مينشيند چراغم
هی صبح میشود شبهايش
وقتی لانه میكند انگشتم لای يك كتاب
سالها پيش قطع كرده رابطهاش را با پنجره
پلك میزنی و چراغ میشوی
زير سقفی كه آجر كرده است آسمانش
رنگين كمان از بند بند انگشتم هلال میشود تا دست ديگرم
يعنی به وسعتی كه میشود دوستت دارم
ميشویشوی مردمكی كه هی می پلكد توی سفيدیام
سياهیام ريسمانی است كه میترسد از رنگين كمانم
میشوی به وسعت تا دست ديگرم
يعنی تمام اندازهای كه میشود دوستت دارم ...

عاقبت خط های موازی
در دورترین نقطه به هم می رسند
چون نگاههایت
که کینه و عشقی بی امان را به من بخشیدند
اینک در من
جایی برای بغض
جایی برای خنده
و روحی امیدوار در زندگی پیداست
عاقبت خط های موازی
در آخرین نفسها
یکی می شوند
و اینک درمن
تلاقی آنچه از درون تو جست
نقطه پایانی است
که در دوردستها بدنبالش بوده ام.

نمی دانم چگونه بخوانمت در اين شب بی تاب !
تا سحر چند نفس مانده؟
تا پريدن از باند؟
و تا رسيدن به خودش٬ به خودت؟
من پرم از انتظار
و پر از ترسی گس
مرا چه می شود ؟
و چرا اينگونه حس دارم؟
می ترسم که بميرم.........
باران می خواهم
باران را با تو میخواهم
و خورشيد را در باران....
مرا به سرزمينت می بری ؟
و من از سرزمين خويش می ايم
از زمينی ترين نقطه نقشه!
بی خبر آمده ای
باز در خواب شبم
کاش هرگز نشود
صبح و بیدار شوم
کاش می گفتی که من
دل چراغانی کنم
سر راهت گل سرخ
باز قربانی کنم
کاش می گفتی که من
گل میخک بخرم
به سراپرده ی شب
عطر پیچک بزنم
کاش می گفتی که من
سبز بر تن بکنم
جای پاهای تو را
شمع روشن بکنم
کاش می گفتی که من
نور پر پر بکنم
تا می ایی به شبم
چشم خود تر بکنم
کاش این خواب مرا
ببرد تا دم مرگ
شب پاییزی من
خالی است از همه رنگ
کاش اما
....
صبح شد
آسمان شد آبی
جایت اینجا خالی
بی خبر آمدی و
بی خبر هم رفتی

حال من
چرا بهتر نمی شود ؟
پاییز است و باران و باد
و برگ هایی نه سبز
دلم را میان شالی پیچیده ام
که پیش تر ها موهایم را
می ترسم این باد لعنتی
این دلتنگی های هر روزه ! هر شبه !
این غربت !
این سرما !
و اشکها !
دلم را بمیراند
پاییز است و باران و باد
و من !
من !
که در هیاهوی چراغهای شب این شهر لوند
پی " خودم " تنها گام بر می دارم
تنها
تنها ....

دوباره دستهایم یخ بسته اند !
دوباره جای بوسههایت تیر میکشد!
دوباره من
پراکنده
شعرهایی مینویسم
که دخترکی در آنها
پنهانی
ودکا مینوشد
تا در شبزده گی هایش آرام بگیرد ...

نگاه کن !
نور در آب می تراود .
تو در من !
من اما ،
هنوز هم ،
محو نمناکی چشم آفتابگردان ها !
تو بگو ،
آفتابگردان ها هم درد می کشند ؟