











آسمان را مرخص می کنم
شاید اگر زود بجنبد
به قطار بعد از ظهر برسد
انگار !
به هوا هم نیازی ندارم
تو خودت را
مثل آسمان
مثل هوا
مثل نور
پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من....

من پس از عشق بازی با نگاه تو
آبستن تمام شعر های جهان خواهم بود ....!
و فقط !
می خواهم عمرم را
با دست های تو اندازه بگیرم !

من برایت می مانم .
حتی اگر هزار سال طول بکشد
من به انتظار خواهم نشست
حتی اگر خورشید عروس ابرهای بیدل شود !
آنهایی که تنها خاصیتشان سایه ساختن از توست
آنهایی که تابیدن تو را تاب نمی آورند،
حتی اگر مال آنها شوی
یا
همنشین نسیمک های بی بهره از دل طوفان
من
منتظر خواهم ماند
در گوشه ای می بارم
اما می مانم !
آنقدر می مانم تا روزی بر من بتابی
تا از تابش تو تبخیر شوم
تا به ذات خود
دریا
برسم
وقتیکه دریا شدم
آنوقت
هر روز بر من خواهی تابید
و من باز ابر خواهم شد
ابری با دل بارانی
و بر این کویر خشک خواهم بارید
بارانی که بذر عشق تو را با خود دارد
بارانی که کویر را سبز میکند
نه بارانی که می شوید و سیلاب میکند
بارانی از عشق
.
آنگاه دو باره با تابش تو
به دریا بر میگردم
و این استحاله بین دریا و ابر و باران
مرا لحظه به لحظه
به ذات مقدس عشق نزدیکتر میکند
از تابش تو
من کیمیا خواهم شد
آنگاه دیگر منی نخواهد بود همه تویی !
فقط تو !
به همه خواهم گفت
به نسیمی که گذر خواهد کرد
به شهابی که درخشید به شب
به شب روشن پاک
به سپیدار بلند
به پرستو
که غمین ترک کند لانه خویش
به همه خواهم گفت
به شرابی که به پیمانه تو میر قصد
و ترا مست کند شب همه شب
من بهر کوچه که تو میگذری
کوچه هائی که پر از خاطره است....
به همه خواهم گفت....
که ترا دارم دوست.

حتی میان این شلوغی ها ، خالی ست جای تو زمانی که،
حال مرا حتی نمی فهمد، چشمان خیس آسمانی که...
سخت است شاید باورش اما ، من هم نمی دانم چرا..؟
من هم نمی دانم چراهستم! گیرم تو دردم را بدانی که...
من یک غزال سرکشم هرچند، دردام چشمان تو افتادم
یک لحظه از بند تورا اما ، با وسعت کل جهانی که...
"خوشبخت" یعنی اینکه دستانت تنها به دست "من" سندخورده ست
خوشبخت یعنی اینکه "ما" باشیم ، یعنی نباشد "دیگرانی" که...
باران ببارد نم نم وُ نم نم ،ما زیر چتر آسمان باشیم
من پابه پایت ساکت و آرام... آن وقت تو شعری بخوانی که ...
"هرجا که باشم با تو هستم" گفتی قرار قصه این باشد
گفتی و من مثل تو خندیدم ٬ دور از نگاه این و آنی که...
"آرام جان خسته ام هستی. آرام جان خسته ات باشم؟"
گفتی وُ باور کردمت اما ٬ باید کنار من بمانی که ...

خاطرم نیست
تو از بارانی؟
یا که از نسل نسیم
هر چه هستی .گذرا نیست ...
هوایت !
بویت !
فقط اهسته بگو با دل من میمانی..
فقط اهسته بگو ...

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

فاصله ایست
شبیه مرز میان ِ هوا و آب
در لیوان ِ نیمه پُر.
بیا پشت به پرچین بنشینیم
آفتاب هم که باشد
اندکی بعد
در آغوش تو
ناپدید می شوم !

کاش در بازی های کودکی ام
خورشید را
به حیاط همسایه
پرتاب می کردم
آنوقت
تمام روزهای دنیا بارانی !
تمام روزهای دنیا
شب بودند!
دستهایم
برترین کلام را که دوست داشتن است
نشان می دهد
صدای قلبت
رگهای مرا بیدار می کند
هیچ کس جز من
رنگ چشمانت را نشناخت !
هیچ کس جز من
نفسهایت را نفس نکشید !
عشق را تفسیر کن
در پریشان سکوتت
زمانی که خیابان
رنگ چشمان تورا می گیرد
و درختان نامت را
نجوا می کنند
و من خاطرات ناچیز بودن را
در لبخندی
به کوچه تاریکی می بخشم
و به دری می کوبم
که تو می گشایی
تنها عبور
ستاره ای که شب را می شکند
از آسمان ها
می گذرم
دستهایم ....!!