تبليغاتX
www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
عاشقانه های تینا و سینا

 

هر چه این احساس را در انزوا پنهان کند
می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟

عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز
کشته خود را نمی داند کجا پنهان کند!

در خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر
قلب خونم پشت ابرها پنهان کند؟!

هرچه فریاد است از چشمان او خواهم شنید!
هر چه را او سعی دارد بی صدا پنهان کند...

آه!، دخترکی که دلش از سینه اش بیرون زده ست
حرف هایش را، نگاهش را،اشکهایش را ! چقدر پنهان کند؟!!

خسته از این قابیل نیستم، بگذار بعد از سال ها
باز من پیدا شوم، باز او مرا پنهان کند..."




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:39 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

شب ٬ کش دار

کش دار ....

کش داااااااااار

باد پر هیاهو و من بیدار

تب کرده تنم از حجم انبوه این انتظار

ساعت زمان می گذرد و من اما ...!

باد می اید

باران هم از پسش

می دانم که روحمان بارانی است

می دانم که فرو بردن اندوه از کام گرفتن یک نخ سیگار هم سخت تر است

کاش حجم کوچک دستانم اندکی بیشتر بود

شاید تمامی دلضربه ها را می شستم

 و

 نقشه دلم را روی بند بند تاریخ پهن می کردم !

ان وقت در ارامش می لمیدم و هزار ناگفته را رج می زدم !

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:8 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

گاه !

سیاه یا سپید

چه فرق می کند

وقتی که منحنی دلتنگیهایم ! دلضربه هایم !

موازیست...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:28 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

يكی از مولكول‌هايت افتاده توی ريه‌ام
قد می‌كشد درونم
می‌پيچد عطرت درون تنم
وقتی سردم است يعنی زنم
برگ‌ها ور میزنند توی سرم
موج می‌خورد يكی از شاخه‌ها و می‌افتد برگی از تنم
تنها ايستاده‌ای در مركز حياطی وسط قفسه‌ی سينه‌ام
ورق می‌زنم پلك‌هايت را
يكي از مولكول‌هايش افتاده از چشمم
می‌آيد توی تاريكی مي‌نشيند چراغم
هی صبح میشود شب‌هايش
وقتی لانه می‌كند انگشتم لای يك كتاب
سال‌ها پيش قطع كرده رابطه‌اش را با پنجره‌
پلك می‌زنی و چراغ می‌شوی
زير سقفی كه آجر كرده است آسمانش
رنگين كمان از بند بند انگشتم هلال می‌شود تا دست ديگرم
يعنی به وسعتی كه می‌شود دوستت دارم
ميشوی‌شوی مردمكی كه هی می پلكد توی سفيدی‌ام
سياهی‌ام ريسمانی است كه میترسد از رنگين كمانم
می‌شوی به وسعت تا دست ديگرم
يعنی تمام اندازه‌ای كه می‌شود دوستت دارم ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:48 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

عاقبت خط های موازی
در دورترین نقطه به هم می رسند
چون نگاههایت
که کینه و عشقی بی امان را به من بخشیدند
اینک در من
جایی برای بغض
جایی برای خنده
و روحی امیدوار در زندگی پیداست
عاقبت خط های موازی
در آخرین نفسها
یکی می شوند
و اینک درمن
تلاقی آنچه از درون تو جست
نقطه پایانی است
که در دوردستها بدنبالش بوده ام.

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:24 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

نمی دانم چگونه بخوانمت در اين شب بی تاب !

تا سحر چند نفس مانده؟

تا پريدن از باند؟

و تا رسيدن به خودش٬ به خودت؟

من پرم از انتظار

و پر از ترسی گس

مرا چه می شود ؟

و چرا اينگونه حس  دارم؟

می ترسم که بميرم.........

باران می خواهم

باران را با تو میخواهم

و خورشيد را در باران....

مرا به سرزمينت می بری ؟

و من از سرزمين خويش می ايم

از زمينی ترين نقطه نقشه!

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 3:55 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

بی خبر آمده ای
باز در خواب شبم
کاش هرگز نشود
صبح و بیدار شوم

کاش می گفتی که من
دل چراغانی کنم
سر راهت گل سرخ
باز قربانی کنم

کاش می گفتی که من
گل میخک بخرم
به سراپرده ی شب
عطر پیچک بزنم

کاش می گفتی که من
سبز بر تن بکنم
جای پاهای تو را
شمع روشن بکنم

کاش می گفتی که من
نور پر پر بکنم
تا می ایی به شبم
چشم خود تر بکنم

کاش این خواب مرا
ببرد تا دم مرگ
شب پاییزی من
خالی است از همه رنگ

کاش اما
....
صبح شد
آسمان شد آبی
جایت اینجا خالی
بی خبر آمدی و
بی خبر هم رفتی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:43 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

حال من

چرا بهتر نمی شود ؟

پاییز است و باران و باد

و برگ هایی نه سبز

دلم را میان شالی پیچیده ام

که پیش تر ها موهایم را

می ترسم این باد لعنتی

این دلتنگی های هر روزه ! هر شبه !

این غربت !

این سرما !

و اشکها !

دلم را بمیراند

پاییز است و باران و باد

و من !

من !

که در هیاهوی چراغهای شب این شهر لوند

پی " خودم " تنها گام بر می دارم

تنها

تنها ....

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 0:44 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

دوباره دست‌هایم یخ بسته اند !
دوباره جای بوسه‌هایت تیر می‌کشد!
دوباره من
پراکنده
شعرهایی مینویسم

که دخترکی در آن‌ها
پنهانی
ودکا می‌نوشد
تا در شبزده گی هایش آرام بگیرد ...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:57 توسط ..:: تینا و سینا ::..

 

 

نگاه کن !

نور در آب می تراود .

تو در من !

من اما ،

هنوز هم ،

محو نمناکی چشم آفتابگردان ها !

تو بگو ،

آفتابگردان ها هم درد می کشند ؟

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:45 توسط ..:: تینا و سینا ::..